مرتضى راوندى
756
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
به جنگ آنكه سست آيد از آزمون * ورا نام بفكن ز ديوان برون سپاهى كه جانش گرامى بود * از او ننگ خيزد نه نامى بود اسدى جنگ باشد كار ديو و صلح كردار ملك * صلح را بايد گزيدن تا بيابد جان صفا او جهانى پاك را از صلح آميزد بهم * قطرهها چون جمع شد رودى شود ژرف اى فتا جمله يك گردند بىغش تا بهم بحرى شوند * بعد از آن از خوفگاهش وارهند و از فنا ديوان شمس نتيجهء سوء سياست و بىتدبيرى « گويند در عهد دولت سلطان سنجر چهل هزار خانهزاد غزان در نواحى بغلان و قندوز خيام اقامت نصب كرده ، هرساله موازى بيست هزار گوسفند به محصل خوانسالار مطبخ سلطان ، مىدادند . نوبتى آن محصل بىادبى كرده ، دختر غزى را تصرف كرد . او را كشتند . خوانسالار از ترس سلطان ، گوسفند از خود به كار مىبرد تا آنكه ديگر لاعلاج شده امير قماج حاكم بلخ را گفت . . . شاه سنجر به سر ايشان لشكر برد . هرچند غزان ، ريشسفيدان اولوس را فرستادند و ترجمان قبول نمودند مفيد نيفتاد آخر كس فرستادند كه پادشاه سلامت ، هرخانهاى سى سير نقرهء مسكوك آنچه درين مدت كم دادهايم مىدهيم ، به رسم ترجمان ، سلطان از سر تقصير ما مسكينان بگذرد . . . وزير گفت پادشاه را مثل اين جماعت چندين طايفهاند در اقطار عالم ، اگر مثل اينها هركدام بندگان سلطان را بكشند ، عنقريب فتنه در ملك توليد كند ، البته بايد آن طايفه را قتل كرد . . . چون لشكر غزان حال خود بدين منوال ديدند ، همه در يكجا جمع شدند و زن و فرزند خود را يك جا آوردند كه چون رايت سلطان نمايان شود ، اول عيال و اطفال خود را بكشند و بعد از آن با لشكر سلطان درآويزند . . . سپاه سنجرى از پنجاه هزار كس زياده بود ، گرد و غبار معركه چندان شد كه پنج فرسنگ از پيش و پس سپاه ، كس را ياراى نبود كه تواند به فراغت ديد . و پس سلطان لشكر را منع نمود كه از عقب بيايند و خود با جمع قليلى به شكار رفت . جاسوس غزان درين وقت خبر به غزان رسانيد كه حال اين صورت دارد . اگر حالا به سلطان زديد و دست يافتيد ، برديد ، گوى را . . . گرنه ديگر هرگز فرصت اينچنين نخواهيد يافت . پس با بيست هزار جوان به در سلطان درآمدند و چنان آن مردم را كشتند و سلطان را گرفتند كه هيچكس را خبر نشد . پس سلطان را آورده در قفسى كردند . از طلا و مناصب به يكديگر تقسيم كردند ، چندانكه انگشتر شاه سنجر را يكى در انگشت كرده و مهردار شده و على هذا القياس . . . » « 1 » استفاده از فرصتها در فعاليتهاى رزمى از هرفرصتى بايد استفاده نمود و كار اين ساعت را به ساعت ديگر نيفكند . در عقد العلى مىخوانيم كه « سلطان شاه روزى در بعلياباد به عشرت مشغول بود و مجلسى چون بهشت آراسته ، و وقتى خوش مىرفت و نديمان
--> ( 1 ) . مير محمود فزونى ، بحيره ، به اهتمام عبد الكريم تفرشى ، تهران ، 1328 ق ، ص 46 .